تبليغاتX
فقط برای تو مهدی جان s
 

فقط برای تو مهدی جان

ای منتظر غمگین مشو !! قدری تحمل بیشتر...





کاش درد یاس را می فهمیدم میان در و دیوار..

کاش عشق یاس را می فهمیدم هنگام پر کشیدن آخرین پیام آور ...

کاش ذهن بیدار یاس را می فهمیدم زمان دیدار با جبرئیل..

و کاش می فهمیدم احساس مغموم اما هشیار تنها یاور یاس را هنگام عروج ملکوتی اش...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387;ساعت 9:26 قبل از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
بازدید امروز را نگاه کردم سیصد و سیزده نفر

جالب است نه آقا جان؟؟

امروز بگویند ۱۲۰۰ سال است شما منتظر ۳۱۳ مرد هستید و مرد شدن مشکل و بازدید منتظرانت به ۳۱۳ نفر رسیده باشد.

آقا می دانم که هر آن دعایمان می کنی اما باز هم التماس دعا...

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387;ساعت 8:9 قبل از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
این را برای تو می نویسم دوست کنکوری من...!

یادش به خیر همین سال پیش بود که الان ها میان حیاط دانشگاه تربیت معلم(حوزه امتحان) ایستاده بودم و بی خیال با بچه ها می خندیدم... همین چند وقت پیش بود که در باطن مضطرب بودم که سال بعد کدام دانشگاه و کدام رشته امتحان می دهم؟؟ همه اش می گفتم خدایا همان کن سرانجام کار//که تو خشنود باشی و ما رستگار.. خوب یادم هست صندلی همان طور که از خدا خواسته بودم دست چپ بود... و باز گفتم خدایا امروز قرآنی بخوانند از بلندگو که بفهمم چه برایم می خواهی و بلندگو چه زیبا قرآن خواند... انگار نه انگار که کنکور دارم..می خواستم بزنم زیر گریه از شوق .هرگز یادم نمی رودتو در جواب تمام نیاز هایم کرم خود را نشانم دادی و گفتی:

انا فتحنا لک فتحاْ مبینا...

آقا هم آنجا میزبان بود انگار .دلم برای جمکران پر کشید و نقشه کشید بعد از کنکور حتما باید بروم جمکران. یاد امام رضا باید عرض ادبی هم به ولی نعمتمان کنیم.... چه کسی می دانست چه می شود جز خود خدا و امامم که برایم رقم زده بود آنچه حتی فکرش را نمی کردم.حتی گمانم هم نمی برد که خدا جدی جدی نور بدهد حال من چقدر توانش را داشتم بماند...

و من در آرامشی ناباورانه سوال جواب می دادم تست می زدم گهگاهی ساعت نگاه می کردم کنار تست ها تو را صدا می کردم..در درونم شاید فریادت می زدم و حضور سبز دست آقا را لمس می کردم روی شانه های لرزانم.باور نمی کنید؟؟ اما من حس کردم که هست فتح بزرگ حیات من بود به یقین آن روز! نگو که چقدر مطمئن حرف می زنی اما باور کن بود همه چیز خوب تمام شد. اما وقتی مادر با نگاه مهربان و نگرانش پرسید چه شد؟؟ من یادم هست گفتم همه چیز خوب بود مادر فقط من اضافی بودم انگار... خدا بود و دیگر هیچ نبود هنوز هم یادم هست ثانیه ثانیه بودن امامم را کنارم مثل همیشه!و بعد از چند روز فقط چند روز برکات آن فتح مبین را دیدم در لحظات به ظاهر بی کسیم..و آمدم ای رسول الله کنار تو! جایی که تصور حضور وجود بی مقدارم را هم نمی کردم

التماس دعا

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387;ساعت 8:27 قبل از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
از ویرانی لانه اش نمی هراسد...!
سلامت تن زیباست اما پرنده عشق تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند...

پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر.

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد

«شهید آوینی»

| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387;ساعت 3:8 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
عمری است که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش جا ماندیم

او منتظر ماست که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم...

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 7:21 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 

در اوج خستگی های تنم مهربانی هایت جا خوش کرده .

می گذارم بمانند تا وقتی که ببینمت

تا آن موقعی که احتمالا از دیدنت از هوش بروم

آقا جان بچه گانه حرف می زنم اما تو به من نمی خندی ولو خودم خنده ام بگیرد

یاد آن موقع افتادم که او را دیدم

بهتم زده بودو آن لحظه گفتم...

دلم برای محدودیت های این عصر و زمان می سوزد

که ما از تو دوریم و تو تنها کجا؟ نمی دانیم.

آقا باغچه چند وقتی است آب ندارد، دلم هم

باغچه را من آب می دهم و دلم را  تو آب حیات

با همان دست کرم

با همان دست لطف

که می کشی روی سرم...

عهد بستم با تو           

    اگر یادم برود تو یادت نمی رود

   اما من قول داده ام .

    تا ته ته ته دنیا با تو...                 

  قول قول 

 از همان قول هایی که بچه ها صادقانه می دهند

خداحافظ

 

راستی دعایم هم بکن ...

 

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387;ساعت 1:37 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
قاصدك

مثل هميشه

با تمام شبنم چشمان خود

آب و جارو مي كند

شهر دلم را جمعه ها

من به طول جاده هاي بي سوار انتظار

لاله مي كارم بيا

اي تو اقيانوس بي پايان شوق

بي تو ديگر ياس ها هم بي قراري مي كنند

پس كدامين روز جمعه باز مي گويي

بگو

لاله هاي عشق را در كوچه قربان مي كنم

جمعه هاي عمر من در حسرت ديدار تو

رو به پايان مي رود

اي تمام وسعت آدينه ها

جان دلهاي غريب و منتظر

ديگر بيا

(گرفته شده از سایت تبیان)

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387;ساعت 7:38 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
و اگر دلت تاب ماندن پیدا نکرد

و اگر دلت جئت از پیله در آمدن نداشت

و اگر دلت می تپید که ذره ای پریدن بیاموزد

و اگر دلت می خواست بمیرد پیش از آنکه بمیرد

و اگر دلت می خواست به عجز افتادن را یاد بگیرد کنار مهربانی یار

و اگر دلت...

فقط کافی است چشم بگشایی و نگاه کنی دست کسی منتظر است تا تو را به صراط بیاورد

فقط چشم بگشا

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387;ساعت 5:36 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
دلت را حواله کن...
دلت را حواله کن همان جا که مهربان ترین ها هستند.دلت را بسپار همان جا که عظیم ترین ها مهربانی می آموزندت.و دلت را بگذار همان جا که عظیم ترین مهربان ها پرواز یاد می دهندت! وقتی پرواز آموختی و بالا رفتی و بالا رفتی یادت نرود که اگر اکنون ستاره در آسمان شده ای روزی روی زمین به خاک افتاده بودی و اگر بالا رفتی و ملکوتی شدی یادت نرود که زمانی نفسانی و جسمانی بودی و اگر بالا رفتی یادت نرود که هر لحظه و هر آن امکان دارد دوباره زمینی شوی و زمین بخوری چرا که شیطان قسم خورده خصم تو باشد! تو. اجدادت و اولادت!! از یاد مبر الهی را که در اقیانوس متلاطم حیات تو را به راحتی حفظ می کند. فقط چشم بگشا و نظاره کن حضور ملموسش را در ازل و ابد زمان دلت را حواله کن کنار او که پرواز به سوی او می آموزدت.

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387;ساعت 11:23 قبل از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار"; 
خوب یادم می آید آن زمان را که سر در گم در تمام نگاه مادر مانده بودم و این تو بودی که لبخند را به لبان مادر نشاندی وقتی دوباره تمنای نگاهش را کردم او بلند خندید گفت برو... . و این انگار تمام دنیایم بود.. مادر گفت بیایم و کنار تو تا صبح گریه کنم مادر گفت بییم تا در ایین ایام شوگواری در غمت شریک شوم مادر گفت بیایم تا دوباره سر روی ضریح بی مثالت گذارم و با تو سخن بگویم.. و آن دم حس کردم که راستی راستی دلت برایم تنگ شده بود . من باو رنداشتم
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387;ساعت 2:22 بعد از ظهر;  توسط "نامم را خودت بگذار";