در توصیف اینان آمده: يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً
از مردم می ترسند و از خدا نمی ترسند در حالیکه با آنهاست! وقتی که سخنی در خانه ها می گویند که خدا به آن راضی نیست٬ و خداوند به آنچه آنها انجام می دهند سلطه و احاطه دارد.
می گفتند بسیار شده است که با کسی در خانه دعوا می کنید و یک دفعه یک نفر می گوید: هیس٬ یواش تر همسایه ها می شنوند.
یعنی که آبرویش پیش همسایه می رود اگر صدایش را بلند کند یا... اما انگار با خدا که از این حرف ها ندارد!
از خدا نمی ترسند در حالیکه خدا همان لحظه با آنهاست٬ و هو معهم!
ما خیلی از کارهایی که می کنیم - و البته خدا به آن راضی نیست- اگر مردم بودند اگر کسی بود هرگز آنها را انجام نمی دادیم هرگز آن حرف آن فکر آن عمل از ما سر نمی زند. اما به محض اینکه تنهاییم انگار دیگر کسی نیست که ما را ببیند و.. از مردم می ترسیم اما از خدا نه.
امان از ... و هو معهم..!
---
پ.ن۱: خودتان مصداقش را در زندگی خودتان بهتر می دانید.
پی نوشت پ.ن۱: البته احتمالا شما از بنده بهترید پس اینطوری نیستید. اما اگر این آدم ها را بشناسید بد نیست..
پ.ن۲: یادم رفت بنویسم که حالا این چه ربطی دارد به خوّان اثیم.
پ.ن۳: آیه ۱۰۸ سوره مبارکه نساء..
وصال٬
شیرین ترین اتفاق ممکن!
فهمیدن واژه وصال وقتی ممکن است که انتظار را از پس روزها و ساعت ها و هفته ها -بگذریم از سالهایش!- لمس کرده باشی.
فهمیدن معنای وصال برای کسی ممکن است که پای رسیدنش جان داده باشد و جان دادن پای مقصود کار هرکس نیست.
وصال یعنی از یاد بردن تمام درد ها و غم ها.
یعنی نهایت همه آرزوهای ممکن طالب
و یعنی شروع حیات و تنفس روح.
آدم وقتی می رسد باورش نمی شود که رسیده است و باورش نمی شود که این همان مطلوب و مقصود و کعبه بود که انتظارش را می کشید...
و چه گاه تکرار نشدنی ای است٬ درک یک دم حضور.
و وای از تو که همه مقصود و مطلوب و کعبه تویی.
و امان از تو به خودت
وصال تو یعنی خود حیات
وصال تو یعنی نفس تازه کردن ریه های جسم از پس تنفس بلند روح
وصال تو یعنی همه چیز..
همه چیز!
ای منتهای آرزوهایم و ای غایت شوق و رغبتم.
---
پ.ن: در سکوتم!
شکست مایه عبرت است.
البته عاقلانه تر این است که عبرت را از شکست های دیگران بگیریم تا این قدر خراب کاری نکنیم!
بهتر نیست هجرت کنیم؟ می گویند هجرت کنید و از سرگذشت پیشینیان عبرت بگیرید
اگر هجرت کنید نیازی نیست لزوما با شکست از امور عبرت بگیرید. به جایش هجرت می کنید و عبرت کسب می کنید
هجرت را باید از نفس شروع کرد.
اصلا کسی که بنایش هجرت از نفس نباشد نام مهاجر نمی گیرد.
هجرت از آدم عصاره می سازد.
اگر آدم از بدی های نفسش هجرت کند تازه می شود اسمش را گذاشت مهاجر. اگر از بدی ها و بدی کردن ها عبرت نگیرد نه هجرتش هجرت بوده نه عبرتش عبرت!
عبرت هم یعنی دریافت بخشی از حقایق با دیدن یک واقعه و تعمیم آن به موارد مشابهش.
چند وقتی هست برای رسیدن به حقایق صلوات نفرستاده ام.
مهاجر بشیم٬ صلوات!
---
پ.ن: تازگی رفته ام روی این خط که باید اسم های مختلف را برای خودمان جمع کنیم٬ و اسمهای زیادی را از خودمان نفی کنیم. مثل همان منتظر بودن در پست قبل.
خصوصا اگر از قصد به آدم نگویند مقصود انتظار چیست تا منتظر بماند و طلب داشته باشد.
انتظار میزان طلب آدم را بالا می برد.
و اینطوری دنبال مطلوب گشتن برای آدم مهم می شود و کمی آسان.
وقتی می گویند این طالب بدم المقتول بکربلا برای آدم راحت تر می شود فهمیدن اینکه امام زمان چقدر منتظر آماده شدن ماست.
باید آنقدر منتظر بودنمان حقیقی بشود که بتوانیم اسم طالب را مثل اماممان برای خودمان ثبت کنیم. آنقدر که مثل او به ما بگویند طالب فلان.
حالا بماند که آدم خوبتر است که مطلوبش چه باشد
و بماند که دیروز اربعین بود
و بماند که مطلوب امام چیست
- که البته خواننده عاقل است.
---
یا علی!
یعنی اصلا آدمی زاد باید این طوری باشد.
حالا هرچقدر این طور نیستیم باید تمرین کنیم و حتی جان بکَنیم تا اینطور شویم.
چون در محرومیت بودن میان اغلب آدم ها مشترک است اما در تکاپو بودن...
باید به تاخت رفت و چشم روی همه محرومیت ها و سختی ها بست.
محرومیت یعنی نداشتن و کمبود.
و کسی که در محرومیت است دویدنش سخت تر است اما با ثبات تر و ماندگارتر.
می ارزد که آدم در محرومیت تکاپو داشته باشد.
این وقت است که مهر ماندگاری بر حرکت و تلاشش زده است.
---
پ.ن: نفس نفس خوبی است... نه فرمانده؟!
و جدای از این که بفهماند که بزرگ شده است فهماند که می بینمت و می شنومت.
حواست باشد.
--
پ.ن: کاش همیشه بدانیم کسی می بیندمان و می شناسدمان.
آن وقت حواسمان به همه چیز خواهد بود.
پ.ن۲: و کاش حرف بزنیم!
چه تو دور باشی
و چه نزدیک
من تو را می خوانم
تو که نزدیکی همیشه
و این منم که گاهی تو را دور می بینیم و گاهی نزدیک.
پس آنقدر تو را می خوانم تا تو را همیشه نزدیک بدانم
که هرکه تو را بخواند یا آهسته بخواند تو را نزدیک می بیند.
بعد کلی استخاره و دعا و ندبه
رفته بود بگوید فرمانده من به این نتیجه رسیده ام که باید برگردم
باید برگردم به همان شهر و دیارم که هیچ خبری از توپ و تانک و مرگ و پشتیبانی و خط مقدم نیست.
رفته بود پیش فرمانده که پته همه سوتی هایی که وسط عملیات داده بود را بریزد روی آب. رفته بود پیش فرمانده که بگوید کارش شده زیر پای بچه های گردان را خالی کردن. کارش شده حرافی و توی عملیات حفظ کردن سنگر!
رفته بود تا سر همیشه شلوغ فرمانده را شلوغ تر کند.
- با اینکه می دانست این وسط جنگی کسی نیست که زخمی ها را جمع کند زخمی ها خودشان باید برگردند به عقب.
- با اینکه می دانست دارد چوب لای چرخ کل گردان می گذارد.
- با اینکه می دانست همه توصیه های قبل و حین عملیات را.
رفته بود بگوید می خواهم هجرت کنم می خواهم بروم از این معرکه می خواهم بروم که دیگر این جا جای من نیست!
---
رفت پیش فرمانده. فرمانده کشیدش یک گوشه. بردش یک جای پرت و دور - انگار برای اینکه آبرویش پیش کسی نرود.
کشیدش کنار و..
بی آنکه دستی روی قلبش بگذارد.. بی آنکه تشویش او را به خود بگیرد.. بی آنکه خودش را به نفهمی ارتشی بزند گفت می خواهی ماندنی شوی؟؟!! از مرگ می ترسی؟
مانده بود چه بگوید!
فرمانده ادامه داد.
گفت برو.. برو و حال این جنگ را خود این جنگ را همه چیز این جنگ را به گوش همه در غار پنهان شده های عالم برسان.
به گوش همه اصحاب کهف هایی که نمی خواسته اند زیر بار ظلم بروند.
---
حالا که فرمانده گفته بود برو.. حالا که نبض اوضاعش را به دست گرفته بود.. مانده بود میان رفتن و ماندن!
مانده بود باید باز مثل بچه ها گریه کند یا باید بدود یا باید مات در صورت فرمانده زل بزند!
مانده بود چه کند.
و فرمانده دست گذاشته بود روی همین ماندنش!
این کار فرمانده شده بود مثل بر داشتن بیعت امام حسین در شب عاشورا-- خیلی مهربانانه اما خانمان سوز.
---
راست می گفت. حالا که به این جای کار رسیده است دیگر حتی شهری یا خانه ای ندارد که به آن برگردد! حالا دیگر دشمن کاری کرده است که تو نتوانی به این فکر کنی که اهلی داری و فرمانده حالا می گوید که ...!
انگار هیچ کدام از اشتباهات را ندیده بود. شاید هم چاره ای جز این نداشت.
---
حالا احساس می کند همان گوشه پرت رها شده است.. فرمانده او را همان جا پیاده گذاشت و رفت.
پرت رها شده است. اما می خواهد پرواز کند
می خواهد مثل کبوتری دست پرورده برود و خبر این عشق و خون را به همه برساند.
می خواهد با پریدنش از این نقطه پرت خود را در مهبط میانی جنگ وسط وسط معرکه فرود بیاورد.
می خواهد
حالا می خواهد خیلی کارها بکند!
---
پ.ن: حالا او برای همیشه مدیون فرمانده اش است!
الان که باید مثل چی کار کنی داری برایم ناز می کنی؟!
دل و جیگر اسلحه را می ریزم بیرون و همه را تمیز می کنم و دوباره سر هم می کنم... تمرکزم را این توپ و تانک و تیر ها به هم میریزد اما هرچه سریعتر باید جمع و جورش کنم.
یا علی...
نه بابا انگار نمی خواهد درست شود این تفنگ. عجب ها!.
اینطوری نمی شود. باید یک کار دیگری کنم.
فقط مانده این منور! آخر منور الان به چه درد من می خورد؟! من الان تفنگ می خواستم یا حتی تانک اصلا ژ۳ مهم است و بمب خوشه و مین. برای همین هم منورم مانده که تو این عملیات به هیچ کاریم نمی آمده!
سینه خیز از این سنگر به آن سنگر می روم تا بگردم ببینم تفنگی تیری چیزی پیدا می کنم یا نه.
۱۰۰ متر آن طرف تر که می رسم تازه می فهمم که چقدر از بچه ها دور شدم و به دشمن نزدیک تر! حالا چه کار کنم؟ همه بچه ها هم که دارند قیچی می شوند!! خدایا اصلا چه شد که من اینجا رسیدم؟؟
نگاهی می کنم به منوری که تنها سلاح الانم است و فکری به سرم می زند.
بلند می شوم و در نزدیک ترین نقطه ممکن به دشمن اولین منور را با یک یاحسین شلیک می کنم.
دو سه تا دیگر هم چند متری این طرف و آن طرف تر..
حالا کاملا همان اتفاقی افتاده که می خواستم.. دشمن با تیر اندازی هایش به این سمت نشان داد که گول خورده!
در مدتی که دشمن دارد به سمت خودش تیز اندازی می کند بچه ها فرصت می یابند که کمی به خودشان برسند و من هم که اسلحه ای ندارم بدوم سمت بچه ها.
--
پ.ن: گاهی آدم نمی تواند روی برنامه ای که خودش روی توانمندی هایش ریخته است حساب کند و عمل کند. این موقع است که به اضطرار می رسد و می تواند از توانهای مخفی اش هم بهره گیرد.
پ.ن۲: این خودش نوعی تلاش برای پشتیبانی کردن است.
من ن مانده ام.. لحظه گذشته نیز
و خویش را که رصد می کنم
دلم و خسران بعد از این
آه خدایا...
بیرون بیاورم!
--
پ.ن: واگویه با سوره مبارکه عصر

